|
همراه با قافله به سفر رفت; از هيچ خدمتى نسبت به آنان مضايقه نفرمود. شخصى در برخورد به كاروان حضرت را شناخت. از اهل قافله پرسيد، اين انسان والا را مى شناسيد؟ گفتند: نه! گفت: او حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام است. به جناب حضرت هجوم بردند و دستو پايش را غرق بوسه كردند و آن مقام بزرگ عرضه داشتند: مى خواستى دچار عذاب حقّ شويم! اگر ترا نمى شناختم وخداى ناخواسته با دست و زبان به آزارت بر مى آمديم چه مى كرديم! بى شك به هلاكت ابدى دچار مى شديم. حضرت سجّاد فرمودند: من يك بار با قافله اى همفسر شدم; آنان مرا مى شناختند; محض رسول خدا به آنچه شايسته آن نبودم از من پذيرائى و احترام كردند; من به آن خاطر از كار خير باز ماندم; اينبار با شما آمدم كه مانند گذشته گرفتار نشوم، كه اينگونه سفر براى من محبوب تر است!! راستى صدف جهان را چه گوهرهاى گرانبهائى بوده! به قول صابر همدانى:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 7:13  توسط جواد
|
|